تبليغاتX
من و د لتنگی ها یم
می دانم
یک شب ماه
تصویر خود را
در آینه چشمان تو ...
به تماشا خواهد نشست .
انتظارت همچنان
افکارم را پریشان کرده
شاید در یک غروب
و در یک شب مهتابی
زمین برای دومین بار
بر قدمهایت بوسه زند
کدامین جمعه خواهد بود
آن روز رویایی
...
شیشه های خیس
             

امروز هوا بارانی نخواهد بود.

 ابرها یادشان رفته با هم کنار بیایند

شاید دیگر دلشان نمی خواهد

 آسمان را اندوهگین ببینند

 دلتنگ  لحظاتی شده ام

که همیشه با یک چتر

عبور می کردم از خیابانی که

خاطرات بارانی ام را

بر سنگفرشهایش

تکرار می کردم.

اما امروز 

بیهوده منتظر ماندم.

خبری نیست

از خیسی شیشه های پنجره

....

بی حوصلگی
 این روزها دلتنگی

بهانۀ بی حوصلگی هایم شده 

توی نگاهها

نشانی از عاطفه  نیست!

اینجا پنجره هارا

نیمه باز رها کرده اند

و دستی  خیال ندارد

پرده ها را کنار بزند

برای دیدن آفتاب...

ستاره ها را

از آسمان چیده اند

و رنگ خاکستری پاشیده اند

بر متن فیروزه ای آسمان ...

دلم کمی نسیم می خواهد

و دل خوش

تا دو باره نرگسی ها را

در گلدانهای سفالین بکارم!!!

پی نوشت:

 سفر برایم عبور از شهری است که مدتی بنظرم خسته کننده شده باشد.

پ.ن: آدمهایی که بیمار روحی روانی اند ، گاهی ابتدا خود را عاقل نشان می دهند

اما بعد امکان دارد  با کارهای حماقت آمیز باعث روانی شدن دیگران هم بشوند.

 

عطر حضورت

                      

بی تو ، پاییز

یلدا ترین روزهایش را

بر سالهای نبودنت

تقسیم کرده...

 احساس بارانی ام را

گذاشته ام برای وقتی که

جاده عبورت را

با اشک انتظار می توان شست

...